خستم ... !
ایستگاه آخر
*** Mesle HICH KAS ***
Last Station

ایستگاه آخر...
انگار واقعا به آخر رسید
نمی دونم چرا نمی تونم ازش دل بکنم
http://istgahe-akhar.blogspot.com/2010/12/blog-post.html
Die Zeit rennt
Frühlingsträume
Vivi ... die kleine Künstlerin

نقاش 4 سالهً کوچکی
که چشمهایش از شیطنک برق می زد...
وقتی من را با دستان کوچکش به روی کاغذ می کشید
لحظه ای به من نگاه می کرد...
ته مدادش را می جوید...
و بعد دوباره می کشید
بعد از آن همه کشیدن و نالهً مداد آبی
به هنرش نگاهی کرد ... خدید
مطمئن... با مداد زرد
امضایش را اضافه کرد و
با افتخاراین اثر هنریش را به من تقدیم کرد
که چشمهایش از شیطنک برق می زد...
وقتی من را با دستان کوچکش به روی کاغذ می کشید
لحظه ای به من نگاه می کرد...
ته مدادش را می جوید...
و بعد دوباره می کشید
بعد از آن همه کشیدن و نالهً مداد آبی
به هنرش نگاهی کرد ... خدید
مطمئن... با مداد زرد
امضایش را اضافه کرد و
با افتخاراین اثر هنریش را به من تقدیم کرد
Wiedergeburt
fighter

- وقتی نوشتم که جقدر تغییر کردی اشتباه چاپی نبود.
می خواستم بدونم از مقیاسه اون روزا با امروزت چی دستگیرت شد؟
- به اندازهٌ همهٌ نوشته هایم بزرگ شدم
به اندازهٌ همهٌ گریه هاو خنده ها
آنقدر بزرگ که خدا در قلبم جا می شود
فهمیدم ندانستن گاهی بهترازدانستن است
اما فقط بودن هم کافی نیست
اگر آن روز دنیای من در چشمان عروسکم جاری بود
امروز دنیا در دستان من است
و اگر آن روزها، درخیال خود پروانه نبودم
امروز از مرگ پروانه نمی گریستم
آن روز خورشید را لکهٌ زردی می کشیدم که می خندد
امروز اما لکـهً زردی را خورشید می سازم
...
دنیا از من جنگجویی ساخت
پر از امید
و عروسکهایم برایم دست می زنند
هر بار که پیروز به خانه بر می گردم
Aroosak

زمان چروکیده می شود
و من زیبا تر
زمین چهرهً چهار رنگش تکراری می شود و
من پر از رازو رمز
دنیا از من عقب می ماند
قلب پیرش به پاهای من نمی رسد
.........
امروز مامان عروسکم و پیدا کرد
بدون سلام همونجوری اومد تو بغلم
پوست سردش بوی خودم و می داد
تو گوشم گفت چقدر تغییر کردی
____________________________________________
Golden dream

pic by istgaheakhr
آن سوی شهر در تاریکی شب
کور کورانه بر چمن های شبنم گرفته
قدم می زنم و با جیرجیرک ها هم صدا می شوم
کسی به من نمی خندد!
کسی با من نمی گرید!
آنجا که ماه صورتش را در برکه می شوید...
در آن نقطهً روشن...
قلبم را از سینه بیرون مکشم
در آب غلتان نگاهی به من می اندازد
می داند که سنگین است...
آهی می کشد و آرام آرام در تاریکی اعماق برکه محو می شود
سبک شده ... بر بال پروانه می نشینم و با هم
آرام دور می شویم از این خاک داغ دار
می رویم به پیشوازه ستاره
تا برایمان لالایی بخواند
انگار سالهاست که نخوابیده ام.
____________________________________________
Hope
به چشمان پر از امیدش خیره شدم
پرسیدم: ...
بزرگترین آرزویت چیست؟
لبانش را به سختی تکونی داد
ا...ز... د... و ا ج ... ک ...ن ...م
... بعد خندید
...
من هم مثل او می دانم که روزی
روی پاهای خود می ایستد
و با صدای بلند و خوانا
روبروی عشقش ...
" با اجازهً بزرگ تر ها ... بــــــــله "
... را می گوید .
____________________________________________
جهارشنبه سوری

آتش را می بوسم
وجودم گر می گیرد
از انگشتانم شراره می چکد
خارهای زیره پاهایم شعله ور می شوند
آتش زبانه می کشد تا کوها ... و از شهر ها می گذرد
می گویمش سرخی تو از من ... سردی من از تو
برف ها آب می شوند
صدای دندان به دندان خوردن در هلهلهٌ خنده و شادی گم می شود
+ سالی که نیکوست از بهارش پیدا نیست!
____________________________________________
اشتراک در:
پیامها (Atom)



















