Tuesday، June 30
Wednesday، June 24
Sunday، June 14
Monday، June 8
Monday، May 25
قطارهای من
کناره پنجره می ایستیم ...
از ایستگاه ما
ساعتی 12... روزی 216
هفته ای 1512 و ماهی 6048 قطار...
همراه هزاران هزار مسافر می گذرد...
از ایستگاه ما
ساعتی 12... روزی 216
هفته ای 1512 و ماهی 6048 قطار...
همراه هزاران هزار مسافر می گذرد...
Thursday، April 30
white freedom
.... این بند را هم بریدم!
سخته بال پرواز داشته باشی
اما ندونی به کجا پرواز کنی...
.....
دوست دارم
بال های خاک گرفته رو تکونی بدهم ... بالا ..... پایین... بالا ..... پایین
....
بپرم
اوج بگیرم....
.....
همچون پرستوی سالها در اسیری قفس مانده
در آغوش باز آسمان ناپدید شوم.
Tuesday، April 14
Wednesday، March 18
It's raining
خورشیدکم را با لالایی باد می خوابانم
لحاف ابر را به رویش می کشم ... سرما نخورد
و او مثل همیشه زیر لحاف ... در تاریکی گرمی ... های های گریه می کند.
+ هستیم ... خوبیم
+ آپریل آمد با تازگی و بوی خاک باران خورده
Saturday، February 28
fight
در جنگم ...
من و شاهزاده کوچولو چند روزیست که می جنگیم.
او با من
من با او
او می کوشد مرا در سلطه ی خود گیرد و
... من می جنگم تا سرزمین وجود او را فتح کنم.
برنده ... یا بازنده ی این بـــــــــــــــازی (جنگ) کیست ... نمی دانم!
+ پ . ن . آتش بس ! ... پرچم سفید را تکان می دهیم!
با تشکر از دوستانم و کامنت هایی که گذاشته اند ...
شازده کوچولو و من تصمیم گرفته ایم مدتی این ایستگاه آخر را ترک گوییم.
من و شاهزاده کوچولو چند روزیست که می جنگیم.
او با من
من با او
او می کوشد مرا در سلطه ی خود گیرد و
... من می جنگم تا سرزمین وجود او را فتح کنم.
برنده ... یا بازنده ی این بـــــــــــــــازی (جنگ) کیست ... نمی دانم!
+ پ . ن . آتش بس ! ... پرچم سفید را تکان می دهیم!
با تشکر از دوستانم و کامنت هایی که گذاشته اند ...
شازده کوچولو و من تصمیم گرفته ایم مدتی این ایستگاه آخر را ترک گوییم.
کی بر می گردیم را...... نمی دانیم.
روزهایی سپید و طلوع هایی پر شکوه را برایتان آرزو داریم.
Friday، February 20
Friday، February 13
liebe
داشتم دنبال کلمهً فارسی عشق می گشتم ، از اونجا که این کلمه عربی است.
به یک مطلب برخورد کردم .... که خیلی به نظرم زیبا و کامل رسید.
عشق بردبار و مهربان است؛
عشق حسد نمیبرد؛ عشق فخر نمیفروشد و کبر و غرور ندارد.
رفتار ناشایسته ندارد و نفع خود را نمیجوید؛
به آسانی خشمگین نمیشود و کینه به دل نمیگیرد؛
عشق از بدی مسرور نمیشود، امّا با حقیقت شادی میکند.
عشق با همهچیز مدارا میکند، همواره ایمان دارد،
همیشه امیدوار است و در همهحال پایداری میکند.
به یک مطلب برخورد کردم .... که خیلی به نظرم زیبا و کامل رسید.
عشق بردبار و مهربان است؛
عشق حسد نمیبرد؛ عشق فخر نمیفروشد و کبر و غرور ندارد.
رفتار ناشایسته ندارد و نفع خود را نمیجوید؛
به آسانی خشمگین نمیشود و کینه به دل نمیگیرد؛
عشق از بدی مسرور نمیشود، امّا با حقیقت شادی میکند.
عشق با همهچیز مدارا میکند، همواره ایمان دارد،
همیشه امیدوار است و در همهحال پایداری میکند.
...
آیا چنین عشقی وجود دارد؟
پ. ن. 14 فوریه روز عشق!
Friday، February 6
داشتیم با بقیه ی بچه ها صبحانه می خوردیم که
فرانک (frank) ريیس شرکت یه دفه وارد شد.
جلوی خوشحالیش رو نمی تونست بگیره ...
با صدای بلند
جوری که همهً ما بشنویم گفت
اثاث کشی می کنیم.....جلوی خوشحالیش رو نمی تونست بگیره ...
با صدای بلند
جوری که همهً ما بشنویم گفت
اواسط مارچ ...... اثاث کشی می کنیم
بعد رو کرد به من
چشماش برقی زد و گفت: شازده کوچولو ... تو اون محل سه رستوران ایرانی
به اضافه یک سوپرمارکت ایرانی هست!
وای.......
(می دونم دیگه کارم می شه لواشک و پفک نمکی ......... حیف که اینجا رانـــــــی نیست)
بعد رو کرد به من
چشماش برقی زد و گفت: شازده کوچولو ... تو اون محل سه رستوران ایرانی
به اضافه یک سوپرمارکت ایرانی هست!
وای.......
(می دونم دیگه کارم می شه لواشک و پفک نمکی ......... حیف که اینجا رانـــــــی نیست)
Saturday، January 31
سرما خوردگی

گوش هایم درد می کنند
نشنیدن را تجربه می کنم
شبها بعد از کار ... خود را به دستان چراغ های سبزراهنمایی می سپارم
تا مسیر خانه را ... آنها تعیین کنند.
نشنیدن را تجربه می کنم
شبها بعد از کار ... خود را به دستان چراغ های سبزراهنمایی می سپارم
تا مسیر خانه را ... آنها تعیین کنند.
و من هر بار از خودم می پرسم اگر از آن خیابان رفتــــــــه بودم ...
چه اتفاقاتی می افتاد؟
Saturday، January 17
الکترون....
بعضی وقتها احساس می کنی تو را مثل یک آدامس بادکنکی
لابلای دندان هایشان می فشارند.
لابلای دندان هایشان می فشارند.
بعد تورا بیرون می آورند واز دو طرف مــــــــــــــــی کشند....
کمی کثیف و سیاه می شوی
کمی کثیف و سیاه می شوی
و دوباره زیر دندان هایشان می گذارند و می فشارند.
یا احساس می کنی خمیری هستی برای نان صبحانه
که زیر دست چروکیدهً مادربزرگ له می شوی ....
و بعد یه هو ول می شوی توی سینی
و بعد یه هو ول می شوی توی سینی
و با یک وردنه حسابی مشتمالت می دهند.
یا گچی سفید در دست کودکی هستی که
صورتت را روی تخته می فشارد...
صورتت را روی تخته می فشارد...
و تو درد را روی سیاهی تخته استفراغ می کنی.
یا شاید آن بالشی باشی که بوی اشک می دهد ،
مشتها که نخورده .... سیلی ها که نچشیده.
مشتها که نخورده .... سیلی ها که نچشیده.
اما می دانم...
روزهایی هست که انگشتانت را به دستان الکترون ها می دهی
و نور وجودت را پر می کند
و تو لبریز می شوی از نور... از روشنایی... از بینایی
و نور وجودت را پر می کند
و تو لبریز می شوی از نور... از روشنایی... از بینایی
و با نور تو چشمان نابینایان نیز گشوده خواهد شد.
Friday، January 9
Sunday، January 4
Wednesday، December 24
Monday، December 8
Saturday، November 15
بالهای شکسته ... چشمهای خسته ... نقاب، صورتش را بسته
برای نجود ناصر دختر 8 ساله یمنی
نگاه سردش را به آیینه دوخته بود
آیینه گفت ... پیر شدی ... چه زود
خسته دستی به صورت آیینه کشید
قطره اشکی ز چشم آیینه چکید
روسری ابریشمی از خجالت به زمین افتاد
گیسوان شب سیاهش را باد تکانی داد
نسیم ز دیدن تار مویش به خود می بالید
آیینه دیوانه وار اشک حسرت می بارید
درد و غم بر شانه هایش سنگین
جای بازی های کودکانه و رنگین
التماس دست های ناتوان کوچکش
به دست مردی که می کوبید بر صورتش
......
سال هاست ما را خواب برده
دختر هشت ساله هزار بار مرده
********
+ www.stuttgarter-nachrichten.de/stn/page/detail.php/1685294
+www.jahannews.com/fa/pages/?cid=35776
+ www.stuttgarter-nachrichten.de/stn/page/detail.php/1685294
+www.jahannews.com/fa/pages/?cid=35776
Monday، November 10
حس ...
از پوست جدا شده
و دردرون خود قلت می خورم.
فکر ها ... زیر سنگینی ... گام هایم خش خش می کنند
بادبادکی صورتی می سازم از نگاه
بادبادکی حصار شده پشت پنجرهً چشمان
حس پرواز و التماس دست های من
که زیر پوست به خواب می روند.
حضور
شب به عمق چشمان
همگام با خواب
به شهر های دور می روم
آنقدر دور ... که راه بازگشت را گم می کنم
Tuesday، October 28
پاییز
عکس : by istgahe.akhar
بارون شدیدی می یومد.....
قیافهً آدم ها عجیب غریب شده بود
.....
به قول امیر
به قول امیر
تنبل شده بودم
آخه چهار روز بود که دکتر برام مریض نوشته بود...
نای راه رفتن ، نفس کشیدن ، حتی نگاه کردن رو نداشتم ...
انگار......
آخه چهار روز بود که دکتر برام مریض نوشته بود...
نای راه رفتن ، نفس کشیدن ، حتی نگاه کردن رو نداشتم ...
انگار......
واقعاٌ تنبل شده بودم
تو شرکت هیج کس نبود
جز دیانا و کوبی ، همه مریض بودند و خونه مونده بودند.
تو شرکت هیج کس نبود
جز دیانا و کوبی ، همه مریض بودند و خونه مونده بودند.
درو که باز کردم
صدای دیانا شنیده شد که،
بالاخره اومدی؟ .... شرکت ساکت بودو جدی..... بدون تو!
با یه لبخند سر میزم نشستم.
به سختی ....
با یه لبخند سر میزم نشستم.
به سختی ....
کامپوتر رو روشن کردم و پروندهٌ سایت هایی رو که تا آخر این هفته ...می بایست آنلاین می بودند رو ورق زدم.
تعداد سایت ها بیشتر از روزهای هفته بود .
سردردم بد تر شده بود و نفس کشیدن سخت تر... بارون هم که خودشو به درو دیوارو پنجره بود که می کوبید
گویی غم این هوای خاکستری تو گلوم گیر کرده بود ...... وهی باید سرفه می کردم
تعداد سایت ها بیشتر از روزهای هفته بود .
سردردم بد تر شده بود و نفس کشیدن سخت تر... بارون هم که خودشو به درو دیوارو پنجره بود که می کوبید
گویی غم این هوای خاکستری تو گلوم گیر کرده بود ...... وهی باید سرفه می کردم
وبا هر عطسه ای انگار یکی از سلول های مغزم می ترکید.
من از پاییز متنفرم.......
بی دلیل نیست که حدود 70 درصد آلمانی های دم مرگ در پاییز می میرند و
سنگ قبرد ر این فصل رونقی فوق العاده دارد.
........ از پاییز متنفرم
تو همین فکر ها بودم که دیانا مسیجی نوشت:
- نمی خواهی چیزی بگی؟
- چرا! ..... می خوام برم خونه.
Monday، October 20
عقاب
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
***************************
+ با توجه به اینکه بعضی از دوستان عزیز از این وبلاگ برای پیامهای خصوصی استفاده میکنند متأسفانه مجبور به حذف بعضی از نظرات شدم
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
***************************
+ با توجه به اینکه بعضی از دوستان عزیز از این وبلاگ برای پیامهای خصوصی استفاده میکنند متأسفانه مجبور به حذف بعضی از نظرات شدم
Sunday، October 12
خدایا
Wednesday، October 1
1. oktober
من نمـــــــی دونم جطور شد....
من چه جـــــــوری دل سپردم...
من فقط دیدم که چشمــــــات
پــــر بـــــــارون وخواهــــــش...
عاشقــــــــــــونه منـــــو برده
تا ته حــــــــــــس نـــــــوازش
تا ته حــــــــــــس نـــــــوازش
Friday، September 19
گرداب
Saturday، August 30
Sunday، August 10
قاصدک
دوباره نزدیکهای پاییزبود
می دونست که وقتش رسیده
... مثل هر سال
تغییر نکرده بود---- من فرق کرده بودم!
طور دیگه ای می دیدمش ... یه جوری از بالا
انگار کوچک تر شده بود.
همون جعبهً قدیمی، همون جعبهً کوچک خرما تو دستاش بود
دنبال قاصدک ها بالا پایین می پرید و وقتی آروم و نرم توی دستهای ظریفش جا می گرفتن ،
می دونست که وقتش رسیده
... مثل هر سال
تغییر نکرده بود---- من فرق کرده بودم!
طور دیگه ای می دیدمش ... یه جوری از بالا
انگار کوچک تر شده بود.
همون جعبهً قدیمی، همون جعبهً کوچک خرما تو دستاش بود
دنبال قاصدک ها بالا پایین می پرید و وقتی آروم و نرم توی دستهای ظریفش جا می گرفتن ،
با ترس کودکانه ای می ریختشون توی جعبه.
من به دنبالش ......فقط..... گام برمی داشتم.
دلم می خواست مثل اون دوباره بلند بخندم و
دلم می خواست مثل اون دوباره بلند بخندم و
دنیای اطراف رو فراموش کنم.
نگاش می کردم و به دنیای کوچکش و
نگاش می کردم و به دنیای کوچکش و
آرزوهای بزرگش غبطه می خوردم.
می دونستم......
می دونستم......
که قاصدک قصه نمی گه، خبر نمیاره، حرف نمی زنه...
اما اون هنوزقاصدک را باور داشت......
اما اون هنوزقاصدک را باور داشت......
می تونست قصهً قاصدک های توی جعبهً خرماش رو گوش بده
ایمان داشت که براش خبرهای تازه ای از دور دست ها آورده اند...
..............
قاصدک ... رقصان توی دستهای من نشست
...
جعبهً کوچک خرما را جایی ... توی زمان جا گذاشته بودم!
ایمان داشت که براش خبرهای تازه ای از دور دست ها آورده اند...
..............
قاصدک ... رقصان توی دستهای من نشست
...
جعبهً کوچک خرما را جایی ... توی زمان جا گذاشته بودم!
Monday، July 14
نمی پره !!!!!
بارها اومده بود...... اینجا
با موج ها............. حرف زده...
و.......................فریاد کشیده بود...
ساحلی ها فکر می کردند.....
<< می پره ....؟...
نمی پره....؟ >>
ته دل هر کدومشونو..........که می گشتی ، شاید ...
آرزو می کردن که بپره ... تا دوباره بتونن بعد از ظهر های خسته کننده دورهم جمع بشن یه چای بخورن و حرفی برای گفتن داشته باشن.
نمی دونستن.......
که اگه...
یه لحظه دیر کنه ...
اگه دیر کنه .......
موج ها خودشون رو به صخره ها می کوبن...
ازفرار پشیمون می شن..... و به دل دریا بر می گردن!
اگه... نیاد
موج ها خودشون رو به صخره ها می کوبن...
ازفرار پشیمون می شن..... و به دل دریا بر می گردن!
اگه... نیاد
اگه... حرف نزنه،
خورشید دق می کنه و تو دریا غرق می شه!
اگه... سایه اش رو درخت نیوفته،
خورشید دق می کنه و تو دریا غرق می شه!
اگه... سایه اش رو درخت نیوفته،
درخت قهر می کنه و.......یخ می زنه!
نمی دونستن......
که
تو دلش ........فقط بهشون می خنده .......... فقط می خنده!
تو دلش ........فقط بهشون می خنده .......... فقط می خنده!
Sunday، June 29
آتش بس
سرم از فشارهجوم فکرها می ترکد
چشم هایم از خشکسالی می سوزد
نفسم سنگین شده است،
آنقدر سنگین که زور کشیدنش را ندارم
منتظر بودم ...
صبر کردم...
تا بنویسم
ازعشق،... ایمان، ... خدا...
اما انگار جنگ بزرگیست میان سر بیچارهً من و گلوله باران این فکرها!
من...
پرچم سفیدم را تکان می دهم...
... تسلیم
دیگر نمی خواهم فکر کنم
چشم هایم از خشکسالی می سوزد
نفسم سنگین شده است،
آنقدر سنگین که زور کشیدنش را ندارم
منتظر بودم ...
صبر کردم...
تا بنویسم
ازعشق،... ایمان، ... خدا...
اما انگار جنگ بزرگیست میان سر بیچارهً من و گلوله باران این فکرها!
من...
پرچم سفیدم را تکان می دهم...
... تسلیم
دیگر نمی خواهم فکر کنم
Wednesday، June 11
سنگینی من
اشتراک در:
پیامها (Atom)






















