müde



خستم ... !

Last Station



ایستگاه آخر...
انگار واقعا به آخر رسید

نمی دونم چرا نمی تونم ازش دل بکنم

http://istgahe-akhar.blogspot.com/2010/12/blog-post.html

crazy

Healing The Stone Sore

سکوتی به بلندی دست خدا
نارضایتی در رضایت.... یا شاید برعکس
دردی نامعلوم ... با خنده هایی از ته قلب
ذوق کودکانه ... با منطق آدم بزرگها
...
آشی ست خوش طعم که نمی دانم كي برایم پخته شد

dream




خواب یا رویا ... شاید آرزو ...
...

چه فرفی میکند
... وقتی هر سه خیال است!

Die Zeit rennt


تن من جلوتر از من قدم می زند ... ؟
... یا من جا می مانم؟

هفتهً هفت روز را سه روز سپری می کنم ... !
این روزها چــــــــقدر زود دیر می شود ... !

Apfelbaum



حتی آن سوی خط کشی های آدمیزاد... درخت سیب...
... سیب می دهد


yellow

Schein

تو مثل خورشیدی

چرا؟

چون فقط برای خودت نیستی

circle of life



کلاغ سیر می شود و کرم خاکی می میرد!


The Last Station


pic by istgahe akhar

اینجا ایستگاه آخر است
انتهای خط

رسیدن به نرسیده ها
شنیدن نگفته ها
و باور ناباوری


Frühlingsträume



خواب در چشمانم غلت می خورد...
و صدای خندهای کودکیم گوش هایم را پر می کنند

آواز نگران مادری که اسمم را می خواند
و چرخ و فلکی که از زمین رهایم می کند

دمپایی های قرمزم
خندهً بلند بچه ها
بوی خاک آب و جارو شدهً حیاط خانه

...... قدیم ها سال ها بیشتر نو می شد .....

innere Sonne

خورشیدکم از پشت ابرها دستی برایم تکان میدهد
یخ هایم آب می شوند و چشمانم روشن

شکوفه ها انگار زیر پوست شاخه های درخت گیلاس تکانی می خورند...
و من در انتظار .... امید شنیدن صدایت را دارم


Schneeflöckchen


pic by istgahe akhar

آسمانی چنان سیاه را چه چیز می تواند این چنین زیبا سازد ...
... جز برف سفید ؟؟؟



vor einem Jahr



...... یک سال قبل .........


چقدر جالب است این زندگی ...
...
...

امسال چه خواهم نوشت؟
....




Lichspiel

من آمادهً خواب می شوم
کابوس بیدار می شود و به کار می افتد

Die Kraft


pic by istgaheakhar

این چه قدرتیست که در قدم هایم جاریست
و از دستهایم شعله ور

این چه نوریست... که تاریکی برایم بی معیست
و غیر ممکن فقط غیر ممکن




Vivi ... die kleine Künstlerin


نقاش 4 سالهً کوچکی
که چشمهایش از شیطنک برق می زد...
وقتی من را با دستان کوچکش به روی کاغذ می کشید

لحظه ای به من نگاه می کرد...
ته مدادش را می جوید...
و بعد دوباره می کشید

بعد از آن همه کشیدن و نالهً مداد آبی
به هنرش نگاهی کرد ... خدید

مطمئن... با مداد زرد
امضایش را اضافه کرد و

با افتخاراین اثر هنریش را به من تقدیم کرد

Die Wiederholung


photo by istgahe.akhar

شن های ساحل ... آیا از تکرار موج ها خسته می شوند؟


Wiedergeburt



پیله ای می بافم
از ابریشم ناب

و در آن پیله به دنیا خواهم آمد
...
من نمی دانم
چه رنگی خواهند داشت ... بالهای پروازم
و نمی دانم
بر کدامین گل ...لانه را خواهم ساخت.
.......

link+ پدرم می گفت که: زیباتر می شود ... کرم کوچک ابریشم

Neuanfang

steil nach oben....

باری آغازی دگر
...

چه نیکوست
انتظار ...
و چه شیرین
فتح ندانسته ها ...


Glück

Dancing

امشب ... برای امروز لالایی می خوانم
تا بخوابد ...

و فردا را ... با طلوع خورشید
درآغوش می گیرم و می بوسم
تا ...
گونه هایش گل بی اندازد


و همه جا پر شود از عطر اقاقی



Schlaf



... و هرگاه که شکست خورده باز می گردم ... خودشان را به خواب می زنند!


با تشکر از شیخ


fighter




- وقتی نوشتم که جقدر تغییر کردی اشتباه چاپی نبود.
می خواستم بدونم از مقیاسه اون روزا با امروزت چی دستگیرت شد
؟


- به اندازهٌ همهٌ نوشته هایم بزرگ شدم
به اندازهٌ همهٌ گریه هاو خنده ها

آنقدر بزرگ که خدا در قلبم جا می شود

فهمیدم ندانستن گاهی بهترازدانستن است
اما فقط بودن هم کافی نیست

اگر آن روز دنیای من در چشمان عروسکم جاری بود
امروز دنیا در دستان من است

و اگر آن روزها، درخیال خود پروانه نبودم
امروز از مرگ پروانه نمی گریستم

آن روز خورشید را لکهٌ زردی می کشیدم که می خندد
امروز اما لکـهً زردی را خورشید می سازم

...


دنیا از من جنگجویی ساخت
پر از امید
و عروسکهایم برایم دست می زنند
هر بار که پیروز به خانه بر می گردم

Aroosak



زمان چروکیده می شود
و من زیبا تر

زمین چهرهً چهار رنگش تکراری می شود و
من پر از رازو رمز

دنیا از من عقب می ماند
قلب پیرش به پاهای من نمی رسد

.........

امروز مامان عروسکم و پیدا کرد
بدون سلام همونجوری اومد تو بغلم
پوست سردش بوی خودم و می داد
تو گوشم گفت چقدر تغییر کردی



____________________________________________


butterfly



پروانه را مصلوب به دیوار می کوبند

تا اتاقشان زیبا تر شود....






____________________________________________

Muttertag



مامان؟
برام سوپ درست می کنی؟
...

مامان؟
اون جوراب گل دارا کجاس؟
...

مامان؟
سرم درد می کنه!
...

مامان؟
من دلم گرفته!
...

مامــــــــان؟
برام دعا می کنی؟
...


مامان؟
مرسی!
بهترین دوست و همراه من، روزت مبارک



____________________________________________

Golden dream


pic by istgaheakhr

آن سوی شهر در تاریکی شب
کور کورانه بر چمن های شبنم گرفته
قدم می زنم و با جیرجیرک ها هم صدا می شوم

کسی به من نمی خندد!
کسی با من نمی گرید!

آنجا که ماه صورتش را در برکه می شوید...
در آن نقطهً روشن...
قلبم را از سینه بیرون مکشم

در آب غلتان نگاهی به من می اندازد
می داند که سنگین است...
آهی می کشد و آرام آرام در تاریکی اعماق برکه محو می شود

سبک شده ... بر بال پروانه می نشینم و با هم
آرام دور می شویم از این خاک داغ دار
می رویم به پیشوازه ستاره
تا برایمان لالایی بخواند

انگار سالهاست که نخوابیده ام.

____________________________________________

Hope



به چشمان پر از امیدش خیره شدم
پرسیدم: ...

بزرگترین آرزویت چیست؟


لبانش را به سختی تکونی داد
ا...ز... د... و ا ج ... ک ...ن ...م

... بعد خندید

...
من هم مثل او می دانم که روزی
روی پاهای خود می ایستد
و با صدای بلند و خوانا
روبروی عشقش ...

" با اجازهً بزرگ تر ها ... بــــــــله "

... را می گوید .



____________________________________________


جهارشنبه سوری



آتش را می بوسم
وجودم گر می گیرد

از انگشتانم شراره می چکد

خارهای زیره پاهایم شعله ور می شوند
آتش زبانه می کشد تا کوها ... و از شهر ها می گذرد

می گویمش سرخی تو از من ... سردی من از تو


برف ها آب می شوند
صدای دندان به دندان خوردن در هلهلهٌ خنده و شادی گم می شود





+ سالی که نیکوست از بهارش پیدا نیست!



____________________________________________
... ... ...

انقدر نوشتم و پاک کردم که خسته شدم!

حــــال من انگار تعریف کردنی نـیــــــــست ...

...
...
...



____________________________________________

cleaning lady



کارش شده تمیز کردن سیاهی ...


____________________________________________