خواب بودم ..... برد مرا با خود آب
آنچنان خالی که با موجها می خوردم تاب
...
سیلاب مرا ... با خود برد
اما شکر
سرم به سنگ خورد
...

پریدم من از خواب ... انگار
پریشان پرسیدم: من اینجا می کنم ... چکار؟
من که ... خودم نیستم، ......... پس چرا ... کجام، کیستم؟

سعی کردم بر پاهایم بایستم
گذشته را دوباره خوب نگریستم
...

...

حال ... این منم که می نویسم
آب بر سر و صورتتان می ریزم
شاید بیدار شوید از خواب
دگر نخورید با موجها تاب
...
سیلاب شما را با خود برد
آیا سر شما هم به سنگ خواهد خورد؟


بهتر است ... به حال خود رها باشید
اینچنین ... همدل و هم صدا باشید
...
می گویند دل به دل راه دارد
هر دلی به دل دگر پس کار دارد
آنقدر بسازید و دوباره بکوبید
آه، که به درستی ... از راستی بدورید


ما که رفتیم، شما را ... خدا نگه دار
قول می دهم، دلم به حالتان، می کند گریه زار


۷ نظر:

ناشناس گفت...

دفتر نو مبارک باشه خاله.
خیلی جذابتر میشه وقتی فارسی می نویسی.
من هم خوشحالم

مثل هیچ کس گفت...

merci Eliasjan.
hamishe khoshhal bashi...
bashim :O)

ناشناس گفت...

نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
تهی ست اینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا

ساکت می شینم و بو می کنم عطر دوتا گلدون پشت شیشه ام رو .

غریبم

ناشناس گفت...

یادمن باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

آره خاله این نا امیدی نیست فقط واقعیت نه چندان جدید.

مثل هیچ کس گفت...

ما همان هستیم که فکر می کنیم
!!!!
چرا فکر نمی کنی که غریب بودنت آزادیست
؟؟؟

ناشناس گفت...

...زیبا بود و عمیق

ناشناس گفت...

مثل هیچ کس من قریبه هستم و برات خبری دارم از راه دور اگه هستی تا بگم