این هم یک عکس ازحیاط خونه مون، مثل هیچ کسpic:by
باران عجیبی می یومد، انگار می یومد، تا تمام شهرو بشوره...
مردم به خونه هاشون پناه برده بودن و دراون تاریکی، می تونستی از نوری که از پنجره هاشون بیرون می زد، بفهمی که چقدر خوشحال بودن، که سقفی بالای سرشون هست.
شاید امشب هم باید دیوونه شم و یک بار دیگه یه قهوهً داغ درست کنم و پا برهنه زیر بارون برم...
ولی...
کناره پنجره... توی بالکن ایستادم، هوای سرد و بوی خیس خاک ... ریه هامو لمس می کنه ... دلم می خواد این هوارو تو سینه حبس کنم.
صدای تک تک برگ درختان رو می شنوم، وقتی بارون، خستگی غبار کهنه رو از روشون می شست ....
شاید واقعاٌ باید زیر باران رفت....؟؟؟
...
ولی نه...
امشب حس دیوانگی ندارم...!!!
قهوه هم در خانه نداریم.
۱ نظر:
خیلی با احساس بود
خوشحالم که از حیاط خونت لذت می بری اگه تونستی بهشت رو توی حیاط خونت یا توی اتاقت پیدا کنی ، کیمیای خوشبختی و سعادت رو پیدا کردی در غیر اینصورت هیچ جای دیگه نمیتونی خوشبختی رو لمس کنی ، اکسیر حیات همون دور و برت هست فقط خوب نگاه کن
ارسال یک نظر