پاییز


عکس : by istgahe.akhar


بارون شدیدی می یومد.....

قیافهً آدم ها عجیب غریب شده بود
.....
به قول امیر
تنبل شده بودم
آخه چهار روز بود که دکتر برام مریض نوشته بود...
نای راه رفتن ، نفس کشیدن ، حتی نگاه کردن رو نداشتم ...

انگار......
واقعاٌ تنبل شده بودم

تو شرکت هیج کس نبود
جز دیانا و کوبی ، همه مریض بودند و خونه مونده بودند.
درو که باز کردم
صدای دیانا شنیده شد که،
بالاخره اومدی؟ .... شرکت ساکت بودو جدی..... بدون تو!

با یه لبخند سر میزم نشستم.

به سختی ....
کامپوتر رو روشن کردم و پروندهٌ سایت هایی رو که تا آخر این هفته ...می بایست آنلاین می بودند رو ورق زدم.
تعداد سایت ها بیشتر از روزهای هفته بود .

سردردم بد تر شده بود و نفس کشیدن سخت تر... بارون هم که خودشو به درو دیوارو پنجره بود که می کوبید
گویی غم این هوای خاکستری تو گلوم گیر کرده بود ...... وهی باید سرفه می کردم

وبا هر عطسه ای انگار یکی از سلول های مغزم می ترکید.

من از پاییز متنفرم.......

بی دلیل نیست که حدود 70 درصد آلمانی های دم مرگ در پاییز می میرند و
سنگ قبرد ر این فصل رونقی فوق العاده دارد.



........ از پاییز متنفرم

تو همین فکر ها بودم که دیانا مسیجی نوشت:
- نمی خواهی چیزی بگی؟
- چرا! ..... می خوام برم خونه.


۱۰ نظر:

ناشناس گفت...

پاییز می آید با پرسشی همیشگی ...


اکنون ...این بار ... وقت رفتن کیست؟

ناشناس گفت...

اینجا... در این غربت...

پاییز

هیچگاه

به

نقطه ی

آخر

نمی رسد
.........
.........
.........

ناشناس گفت...

بارانیش سفید و کلاهش سیاه بود
مردی که در تمام جهان بی پناه بود
با یک تفنگ چوبی و یک تاج کاغذی
مردی که در اتاق خودش پادشاه بود
هر شب برای کشور خود نقشه میکشید
هر شب به یک بهانه در این اشتباه بود
زیبا ترین نوشته ی ممکن در این جهان
معشوقه اش زنی به بلندای ماه بود
تنها برای فتح کسانی که دوست داشت
امواج وازه پشت سرش چون سپاه بود
دیشب برای دفعه ی اول ورق نخورد
تقویم عمر او که پر از سال و ماه بود
دیشب به کافه های قدیمی سری نزد
دیشب لباس ابیه او راه راه بود
با اینکه او به قتل زنی اعتراف کرد
پیچید توی شهر که او بی گناه بود
اینم یه شعر پاییزی
ولی پاییز قشنگه ها...

ناشناس گفت...

na aslan ghashang nist
!!!

ناشناس گفت...

روزها کوتاه می شود، پاییز از راه می رسد،

خزان در همه چیز...

رابرت براونینگ


من هم از پاییز متنفرم

ناشناس گفت...

می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
می توان با پنجه های خشك
پرده را یكسو كشید و دید

می توان بر جای باقی ماند
در كنار پرده، اما كور، اما كَر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت كاذب، سخت بیگانه
دوست می دارم

می توان با زیركی تحقیر كرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به كشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ،آری پنج یا شش حرف.

ناشناس گفت...

پاییز من گم شده
اما بهار تو راهه
خوبی سختی ها در این است که می گذرد

ناشناس گفت...

تو مگه ایران نیستی دختر جان ؟!

مثل هیچ کس گفت...

جیغ بنفش (فاطمه جان)

نه ...

بدبختانه ... باید بگم خوشبختانه من ایران نیستم!

ناشناس گفت...

پاییز پاییز پاییزه هر ثانیه بی .....