25




دیدم که 24 بقچه اش را روی دوشش گذاشتو ...
آروم بدون اینکه کسی توی اون شلوغ پلوغی بفهمه ...

......................... رفت.



همه من و در آغوش می گرفتن و می بوسیدن
و من ته نشین شدن 25 رو توی قلبم احساس کردم.



شازدهٌ کوچولوی من 25 سالگیت مبارک



+ عکس و از انیجا دزدیدم
http://perlenwald.wordpress.com/2009/11/23/vaghti
مرواریدم ... ببخشید



____________________________________________


۵ نظر:

الیاس گفت...

یادته گفتم چندوقتی هست خیلی از خودم سوال می پرسم.دارم دنبال اون الیاس اصلی که شاید بودم می گردم؟
پیداش کردم.. خسته، توی گوشه ی خود گول زدن ها. باهاش حرف زدم.
خیلی درد و دل کرد. چیزایی بهم گفت که شاید بهتر بود در مورد خودم نمی دونستم.
یه داستان قدیمی رو دوباره به یادم اورد که فقط چند سالی سعی کردم تا تونستم فراموشش کنم.دلیل خیلی از کارهام و رفتارم واسم آشکار شد.
حالا من موندم و یه مسءله که نه می شه دوباره فراموشش کرد و نه می شه حل.
می خوام پاکش کنم. ولی یه جورایی مثل حل کردنش سخته...

تولدت مبارک دوست عزیز وبلاگی من!!!

مثل هیچ کس گفت...

@ الیاس

مرسی دوست عزیز
من می دونم چی می گی. من و شازده تا وقتی یکی نبودیم، هر کدوم کار خودمون و می کردیم ...
حالا حرف هم و می فهمیم... سخت بود
ولی ارزششو داشت!
امیدوارم و می دونم تو هم به اینجا می رسی. فقط ناامید نباش!

مامان مثل هیچ کس گفت...

24 آروم بدون اینکه کسی بفهمه بارش رو بست و....رفت.
....
....
ودوباره سالروز زیبای آغازین تو.

می دانم گذر از ثانیه های دشوار..
آسان نبود، به خصوص وقتی که احساس می کردی ...تمام شده ای... میان تمام ناتمام ها.
...
دیرگاهی بود که گذشت.
و توهمچون همیشه به آفتاب
سلامی دوباره فرستادی
و شادمانه 25 را پذیرا شدی.
تولدت مبارک

الیاس گفت...

مرسی ..

صلح سپید گفت...

ولی من حالم خوبه ...
شاید نوشته ها انعکاس حرف های دیگری باشد ... کسی چه می داند!!!
منه من پیدا شده ... خدای خوبم پیداش کرد