1. oktober



من نمـــــــی دونم جطور شد....
من چه جـــــــوری دل سپردم...

من فقط دیدم که چشمــــــات
پــــر بـــــــارون وخواهــــــش...

عاشقــــــــــــونه منـــــو برده
تا ته حــــــــــــس نـــــــوازش





۳ نظر:

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...

با تيشه ي خيال تراشيده ام تو را
در هر بتي كه ساخته ام ديده ام تو را
از اسمان به دامنم افتاده افتاب؟
يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را
روياي اشناي شب و روز عمر من
در خواب هاي كودكيم ديده ام تو را
زيبا پرستي دل من بي دليل نيست
زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبيه برتري
با هيچ كس به جز تو نسنجيده ام تو را

ناشناس گفت...

...
اما مي دونم چي شد عزيزم ... اون لحظه اي كه دلم جوري لرزيد كه
زانو هام سست شد جوري كه به سختي خودمو سر پا نگه داشتم همون
لحظه فهميدم چي شد... دل و سر و عقل و .... همه چي رو باختم خانومي ..
عسلم..گلم..مهربونم خورشيدم ..رازقي..ماه بانو تو ماهي اونقدر ماهي
كه اسمون دوست داره به جاي ماه سر رو پلك تو بزاره..عزيزم همه ي زندگيم..
همه ي رويا هام همه ي رويا هايي كه
همه ي رويا هام همه ي رويا هايي كه هميشه ميديدم اول اكتبر دوباره زندم كردي
اما..اما اين عاشق هر روز با تو با تجسم چشمات از خواب بلند ميشه..