گرداب


آیا ؟؟

اینکه ...

از بند زمین رها شده... در آغوش ابرها گم می شوم ... رویاست؟


یا ...

گردابی که از خواب می پراندم ... کابوس؟
...




۸ نظر:

ناشناس گفت...

thats amazing story.

ناشناس گفت...

سادگی برای تو
سنجاقک کوچکی بودکه
به گیسوانت آویخته بودی
و برای من
هدیه ای بی سبب....
تا....
صدای انفجار بزرگی
هر لحظه درون سینه ام
شیطنت کند
.......
وقتی که دور از من
غریبه ام می خواندی
من آن سوتر.... فقط....
ترا دعا می کردم
و چشمانم از این غم، مجمر خون
در یادم مانده ای...
فراموشم نمی شوی هرگز
هرگز.....
......
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا
و من از این هدیه جان میگیرم

ناشناس گفت...

به راستی
این تراژدی بزرگی است که دائما در کار است تا بر پشت هر لحظه ی کوتاه زندگی بنشیند...
و سمند رؤیاها وارزوهایت را ببرد به سوی یک دشت فراخ و هی کندش به سوی افق های رنگارنگ
تابگذری از پل رنگین کمان
و باورت شود که رها شده ای
و سرت را بکشد تا مخمل ابر ، تا دل آسمان
و یک دفعه تهی ات کند و ببینی که داری در دره ای تاریک و دهشتناک سقوط می کنی و هیچ را ه نجاتی نداری
و دستت
به هیچ هرزه علفی هم بند نمی شود
و دل به همان پیزوری امید ها هم نتوانی بست
و فقط و فقط سقوط می کنی تا لایتناهی جهنم...،
تا دل...این روزمرگی ها

ناشناس گفت...

احتمالا رویاست!

ناشناس گفت...

تمنای دستهایم درطول شب
و
عبوری سهمگین.....
به وسعت "تو...تو.....تو"
که از من گذر می کند
......
و هراسان از خواب پریدن و درک کابوس نبودنت
......

به من بگو تو ای تب شبانه ام

از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟

ناشناس گفت...

دخترک تمام دقایق و نفس های من

کاش می گفتی....
کاش می گفتی....

چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
..........
..........

ناشناس گفت...

و گاهی آرزو ..

ناشناس گفت...

اینکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده

باور کن