الکترون....


بعضی وقتها احساس می کنی تو را مثل یک آدامس بادکنکی
لابلای دندان هایشان می فشارند.
بعد تورا بیرون می آورند واز دو طرف مــــــــــــــــی کشند....
کمی کثیف و سیاه می شوی
و دوباره زیر دندان هایشان می گذارند و می فشارند.

یا احساس می کنی خمیری هستی برای نان صبحانه
که زیر دست چروکیدهً مادربزرگ له می شوی ....
و بعد یه هو ول می شوی توی سینی
و با یک وردنه حسابی مشتمالت می دهند.

یا گچی سفید در دست کودکی هستی که
صورتت را روی تخته می فشارد...
و تو درد را روی سیاهی تخته استفراغ می کنی.

یا شاید آن بالشی باشی که بوی اشک می دهد ،
مشتها که نخورده .... سیلی ها که نچشیده.


اما می دانم...

روزهایی هست که انگشتانت را به دستان الکترون ها می دهی
و نور وجودت را پر می کند
و تو لبریز می شوی از نور... از روشنایی... از بینایی

و با نور تو چشمان نابینایان نیز گشوده خواهد شد.





۷ نظر:

ناشناس گفت...

و تو درد را روی سیاهی تخته استفراغ می کنی.
تعبیر خیلی البی بود.
منم انگار خیلی دیر رسیدم،
تولدتون مبارک.

ناشناس گفت...

وبلاگت پر از امید است
مرسی

ناشناس گفت...

آه تمام مرا الكترون پر كرده ولى هر يكى ساز خودش مى زند، من تاريكم.

ناشناس گفت...

لذت بردم جدا می گم خیلی.

ناشناس گفت...

اگر از شانسمان دستمان به هر الکترونی که رسید الکترون آزاد بود از دستان و حتی مغزمان به سادگی عبور کرد چه؟ آنوقت تکلیف چیست؟

ناشناس گفت...

مرسی شما هم لینک شدید دوست عزیز

ناشناس گفت...

خوشحال میشم.
با اجازه منم لینکتون می کنم.