"بيكرانه در انتهای هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور می كنم اين خاك تيره اين زمين پايوش پای خسته ام اين سقف كوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرين سفر در آيينه به حز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان چيزی نمانده است گم گشته ام، كجا نديده ای مرا ؟"
۴ نظر:
حس غریبی وقتی تو در استگاه قطار تنها ایستاده ای و کسی از تو دور می شه که چند لحظه پیش پیشت بود.
قطار که می رود از تو فقط یک چیز میماند. یک جسم تهی!
"بيكرانه
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمين
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا ؟"
تآخیر من را ببخشید...
کاش از کنار خونه ما هم قطاری می گذشت
ارسال یک نظر