قطارهای من















کناره پنجره می ایستیم ...

از ایستگاه ما

ساعتی 12... روزی 216

هفته ای 1512 و ماهی 6048 قطار...

همراه هزاران هزار مسافر می گذرد...

۴ نظر:

الیاس گفت...

حس غریبی وقتی تو در استگاه قطار تنها ایستاده ای و کسی از تو دور می شه که چند لحظه پیش پیشت بود.

پروین گفت...

قطار که می رود از تو فقط یک چیز میماند. یک جسم تهی!

فراسوی ذهن گفت...

"بيكرانه
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمين
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا ؟"

تآخیر من را ببخشید...

یک قدیس گفت...

کاش از کنار خونه ما هم قطاری می گذشت