to run in the blood




۲ نظر:

اهانت گفت...

چه بگویم که هر کلمه به زور این جمجمه را ترک می کند و این انگشتان که با قلم هم قهر کرده اند چشمانم همان سه کنجه دیواری را می بینند که پشتم آن را احساس می کند محو در تاریکی ، وقت سیگار که می شود نور فندک را به خوبی می بینم که شمعی شده است بر سر قبری که بوی بشر نمی دهد ، نه !

هر چقدر بو می کشم بوی بشر به مشامم نمی رسد شاید اینجاست که ژول ورن در 10سالگیم با "در سیارات دیگر چه میگذرد ؟" واردم شد که امروز از خود می پرسم روی زمین توی این کشور توی این شهر توی این خیابان توی این کوچه توی این خانه و توی این اتاق در سه کنجی که آدمی را ساعتها به خود خیره میکند در آن نگاه ها چه میگذرد ؟ ...


اهانت-

. گفت...

کاش می گذاشتند همه ی آدمهای جهان آن چیزی را که واقعاً هست ببینند.
نمی گذارند امّا ....