سال هاست که نقابم را برداشته ام
و دخترک درون آیینه به من می خندد و من دوستش دارم

قدم که می زنم ... انگار کودکی خندان می دود و
آه که می کشم ... دخترک آرزویی می کند

او در من زنده است و من در او آزاد ...

گاه یاد سفر می کند و من تنها می شوم
... آمدنش را اما جشن می گیرم و او با خود
چمدانی پر از خاطره و تجربه می آورد.

دوستش دارم و او می داند که دیگر
هیچ وقت او را پشت نقابی زندانی نخواهم کرد.



____________________________________________

۷ نظر:

يكقديس گفت...

همه بعد سالها تازه نفاب دار مي شن چه خوبه كه تو نفاب رو برداشتي

... گفت...

ر مه عمیق دریا..
در دور دست ها..
بادبان تنها پیداست..
هر انچه را در کرانه های نزدیک از دست داده....
در سرزمین های دور می جوید....

مامان مثل هیج کس گفت...

یافته ی باارزشی ست،کوجک نبینش.

فراسوی ذهن گفت...

...
خوب است که قد می کشیم ونقاب ها کوچک می شوند
هر بار که
نقابی کوچک می شود،... می افتد، دنیا کم رنگ تر می شود
خوشحالم که همونی هستم که پارسال بودم و چندین سال پیش
بی هیج تظاهری بی هیج رنگی
......
خوبترین سرشارم از وجود و حضور بی رنگت
......
ماه باشی در برکه ، خورشید در دریا
ترنم باران صبح بهار باشی و باد بر انگیزاننده زیبایی ها در پاییز
تسکین باشی به وقت درد...که مباد..
و آرامش به وقت طوفان
پاک باشی و اهورایی ، نیک باشی و بی تردید
همپا باشی و بی همتا
چونان که بودی...چنان که هستی
......
با عشق باشی و بمانی و بپایی تا همیشه و مهربان به سان آسمان پر باران .
چونان که بودی...چنان که هستی

سلامم سمت گرفته....حس می کنی؟؟؟

un©o گفت...

چقدر خوبه که این جسارت و این شجاعت رو بدست آوردی که نقابت رو برداری و راحت تر نفس بکشی !ای کاش من هم می تونستم !

الیاس گفت...

خوشحالم می کنی با پیامهات.
شاد باشی دوست خوبم

فراسوی ذهن گفت...

...
گاهی چه بیگاه بر در میکوبد...نه؟؟؟؟
...
...
حضورت چرا کمرنگ شده؟؟
خوبی؟؟