Golden dream


pic by istgaheakhr

آن سوی شهر در تاریکی شب
کور کورانه بر چمن های شبنم گرفته
قدم می زنم و با جیرجیرک ها هم صدا می شوم

کسی به من نمی خندد!
کسی با من نمی گرید!

آنجا که ماه صورتش را در برکه می شوید...
در آن نقطهً روشن...
قلبم را از سینه بیرون مکشم

در آب غلتان نگاهی به من می اندازد
می داند که سنگین است...
آهی می کشد و آرام آرام در تاریکی اعماق برکه محو می شود

سبک شده ... بر بال پروانه می نشینم و با هم
آرام دور می شویم از این خاک داغ دار
می رویم به پیشوازه ستاره
تا برایمان لالایی بخواند

انگار سالهاست که نخوابیده ام.

____________________________________________

۹ نظر:

فراسوی ذهن گفت...

...
این همه آرامش....

و این روح لطیف شما را می ستایم.

با عشق باشی و بمانی
و بپایی تا همیشه
و مهربان به سان آسمان پر باران
چونان که بودی ....چنان که هستی.

یکی از قدیسین گفت...

لطیف بود مثل پر حس خوبی داد مرسی

صلح سپید گفت...

سلام
خیلی لطیف بود ... به موسیقی وبلاگت گوش میدم و می خونمش ... انگار آدم سبک میشه مثل یه گلبرگ رو آب اون چشمه
برات یه سبد دعا و شادی می فرستم ...
بختیار و خدا در یاد عزیز
راستی خدا هنوز هم لبخند میزنه ... گاهی لبخندش رو قلم تو به تصویر می کشه وقتی از آرامی و رهایی می نویسی

مثل هیچ کس گفت...

مرسی صلح سپید عزیز

Elias گفت...

من نگهبان زندان کسی نیستم مثل هیچ کس.
من فقط یه آدم هستم.شاید مثل همین کسی که الان از زیر پنجره تو یا من رد می شه.

من می ترسم.. از اینکه آزادی این به من ضرری بزنه..
تو رو خدا بهم بگو می فهمی که چی می خوام بگم!؟

چرا اسم اینجا مثل هیج کس هست؟

مثل هیچ کس گفت...

@ Elias

خـــــــوب می فهمم!



چرا مثل هیچ کس نباشه؟ ...

Elias گفت...

حالا دیگه مرده..

Elias گفت...

سوال من رو با سوال جواب دادی.. من نمی دونم. فقط خواستم بدونم چرا..

Elias گفت...

چرا سعی می کنی منو قانع کنی که من حسرتم از ترس می آد؟
نمی دونم چرا سعی می کنم بگم که اینطور نیست.