
زمان چروکیده می شود
و من زیبا تر
زمین چهرهً چهار رنگش تکراری می شود و
من پر از رازو رمز
دنیا از من عقب می ماند
قلب پیرش به پاهای من نمی رسد
.........
امروز مامان عروسکم و پیدا کرد
بدون سلام همونجوری اومد تو بغلم
پوست سردش بوی خودم و می داد
تو گوشم گفت چقدر تغییر کردی
____________________________________________
8 نظر:
دلم گرفت ... خیلی دلم گرفت :-(
چه جالب.
پس شروع کردی دوباره خاطره دوره کردن.
حالا چی واسش تعریف کردی وقتی دیدیش و فهمیدی چقدر تغییر کردی.
کلی غربون صدقش رفتم
گفتم ما آدما عادتمون تغییر کنیم...
لباساش مدلش قدیمی شده باید براش لباسهای مد روز بخرم
دیروز رفته بودم کنار دریا، دستاهامو باز کردم و چشمهامو بستم...دقیقا زمانی که آفتاب مماس با دریا داشت ازش بوسه می گرفت...ذهنمو خالی کردم و آروم رفتم تو فکر...صدای دریا می خورد به گوشم...باد خنکی هم روحمو تازه می کرد...با درسا بودن آدمو آروم می کنه، آزاد می کنه، آرامش می ده... دریا، غروب آفتاب، آرامش و ایران...اینها بهترین ها هستند...به یاد تو... به خاطر تو...
...
تو... جوانتر و زیباتر می شوی و من
پیر می شوم....
پیر می شوم در میان برگ برگ دفتر خاطراتم
و گذشت زمان... من را هم
خاطره می کند.
گاهی عروسک بودن هم نعمتی ست.
وقتی نوشتم که جقدر تغییر کردی اشتباه چاپی نبود.می خواستم بدونم از مقیاسه اون روزا با امروزت چی دستگیرت شد؟
خوب باشی
چه خوب زمانه پیر می کنی
زمان را گیرِ چهار میخ می کنی.
چه خوب هم خاطه متن نگاشته ای .
حس ایستگاه خیلی تغییر کرده،تغییر به سمت بهتر شدن،یه حسی به آدم میده که خیلی شبیه به آهنگ سایته....
مرسی فرشته ایستگاه آخر
ارسال يک نظر