
- وقتی نوشتم که جقدر تغییر کردی اشتباه چاپی نبود.
می خواستم بدونم از مقیاسه اون روزا با امروزت چی دستگیرت شد؟
- به اندازهٌ همهٌ نوشته هایم بزرگ شدم
به اندازهٌ همهٌ گریه هاو خنده ها
آنقدر بزرگ که خدا در قلبم جا می شود
فهمیدم ندانستن گاهی بهترازدانستن است
اما فقط بودن هم کافی نیست
اگر آن روز دنیای من در چشمان عروسکم جاری بود
امروز دنیا در دستان من است
و اگر آن روزها، درخیال خود پروانه نبودم
امروز از مرگ پروانه نمی گریستم
آن روز خورشید را لکهٌ زردی می کشیدم که می خندد
امروز اما لکـهً زردی را خورشید می سازم
...
دنیا از من جنگجویی ساخت
پر از امید
و عروسکهایم برایم دست می زنند
هر بار که پیروز به خانه بر می گردم
9 نظر:
ایشالله همیشه موفق باشی...این هنر بزرگیه که از یه لکه زرد خورشید بسازی...خیلی ها پاکش می کنند چون هنری ندارند
اینو گفتم!!!!!!
نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم که...خیلی زیبا می نویسی.
آفرین آفرین..
مسلما از من خیلی جلوتری. من هنوز در پیچ همون کوچه اول موندم.
هنوز هم نمی دونم کی هستم؟! ولی خیلی چیزها از بقیه که سعی می کردن و سعی می کنن یاد می گیرم. واسه همین پرسیدم
مرسی
تفاوت باور نکردن یا نخواستن باور کردن رو می تونی تو خیلی از حرفام ببینی.
من خیلی وقتها نمی خوام باور کنم. مثلا این که واسه خیلی چیزها دیر شده.ولی هنوزم دم از کارهایی می زنم که شاید فقط از اینکه دیر شد ولی من جرءت نکردم انجامشون بدم می ترسم.
ولی بهشون باید فکر کرد. مگه نه؟
@ الیاس
نه! این می شه در گذشته زندگی کردن...
یعنی فراموش کردن ثانییه هایی که الان دارن می گذرن!
اگه ثانیه های الان همش بوی تعفن کارهای انجام نداده ی گذشته و مزه ی تلخ نداشته های الان رو بده پس چی؟
اگه می تونی کمک کن بگو چه کنم وقتی پنج ثانیه هم بند فکر کردن به حال الانم نمی شم؟
کمک لازم دارم
امان از اين دلخوشكنكها
ها ها اوشین یادش بخیر ...
و هرگاه که شکست خورده باز می گردم خودشان را به خواب می زنند
ارسال يک نظر