خواب در چشمانم غلت می خورد...
و صدای خندهای کودکیم گوش هایم را پر می کنند
آواز نگران مادری که اسمم را می خواند
و چرخ و فلکی که از زمین رهایم می کند
دمپایی های قرمزم
خندهً بلند بچه ها
بوی خاک آب و جارو شدهً حیاط خانه
...... قدیم ها سال ها بیشتر نو می شد .....
۱ نظر:
قدیم ها مادر بزرگی بود، چشم به راه. انتظار دیدنم را داشت.
عید با گردگیری او می آمد.
امسال هم بهار اشتباه هر ساله را تکرار کرد. مادر بزرگ نیست ولی آمد...
ارسال یک نظر