spring


ای کاش اینجا را هم گردگیری می کردم
...
وبهار باری دیگر سری هم به ایستگاه آخر می زد
...

Circle of Life


شیر نری دلباخته ی آهوی ماده شد
شیر نگران معشوقه بود و میترسید به وسیله ی حیوانات دیگر دریده شود
از دور مواظبش بود

پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ... شیری را دید که به آهو حمله کرد
فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است.
...
چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت

با خود گفت: حتما گرسنه است... همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
 ...
...
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد



!شانس فقط یکبار در خونهٌ آدم می شینه : X
 ....یک بار؟ .... واقعاً ؟ .... شاید یکبار دیگر هم نشست : Y
! نه... نمی شینه : X
تو از کجا اینقدر متمعنی؟ : Y
 :)   من؟ ...خوب... من خود شانسم : X

lebensskizze


در حجم تنگ این اتاق خفه شدن
نفس را در سینه حبس کردن
و هزار بار از پشت شیشه دیدن آزادی بدون دیوار

آرزوی تا به ناکجا قدم زدن
و رسیدن به هیچ جای این دنیای غریب

هیچکس را دیدن
و همه سکوت را شنیدن

رهایی فکر از پشت سلول چشمها
و جیغ بنفش کشیدن تا کر شدن ناشنوایان

اینجای امروز من خط خطیست
و من ... ... ... این خط خطی ها را دوست دارم

development


میان قهوهٌ یخ کرده با بوی خودکارو کاغذ

میان رنگامیزی خواب هایم ... تا ... سردی دکمه های کیبورد

میان کفش های پاشنه بلند یا کفش های قرمز خال خالییم

میان پیتزای آماده... تا ... آبنبات و لواشک و پاستیل

میان کتاب های نخوانده با ترس ازهمیشه دیر رسیدن

میان ایستادن و سرد لبخند زدن .... تا ... جیغ کشیدن و پا کوبیدن

میان باور بابانويل یا خرید از طریق اینترنت


میان تمام می دانم ها و نمی دانم ها...
میان امروز و فردا...

یک پا بر بام خانهٌ دیروز .... دیگری بر بام آپارتمان فردا

 
چه بلایی بر سر زمان آورده ام
....
که اینجور فراریست از من؟
 

Herbst Hass


Mandarin Orange
این همه ناله
....گریه های پی در پی
...خیسی خیابان ها
رقص برف پاک کنها با قطره های آب

....خشک شدن زندگی زیر پاهایم
...جیغ سکوت
قهر خورشید خانوم
... ... ... غم

از پاییز متنفرم ها... یه طرف

نارنگی .... طرفی دیگر

Illusion

دست
چه می دانم
تو از جهنم گفتی و  
از آشتی خدا با شیطان


  ... نمی دانم
انگار خدا همچنان چای می نوشد
به خیالش شیطان آدم شده است... 


نمی داند
که آدم دست شیطان را از پشت بسته است

Die Entscheidung

من زنده بودن را انتخاب می کنم

نه اینکه دست من باشد ... تپیدن قلب کوچکم در سینه
نه اینکه منم ... که نفس را می کشم
و نه اینکه تویی ... که بودنم را آرزو می کنی

زنده بودن را انتخاب میکنم
چون زندگی مرا انتخاب کرد
 
White as snow, red as blood, black as ebony
انگار همین دیروز بود که سیب های درخت کوچک را چیدم

امروز ... پر بار از دیروز .... تشنهٌ چیده شدن
...
برایم سیب آورده است

Du glaubst was du glauben willst

bin ich eine stille in deinem kopf ?
گوشام هنوزم  پر از یه عالمه حرفهای پوچو تو خالی
حرفهایی که ساده به زبون میاد... مثل سیگار دود می شه

فکرهایی که می سازیم ... چه راحت باور می کنیم
این باور زندگی رو می سازه ... واقعیت ، معنی واقعی خودش رو از دست میده

 دوستی خاله خرس میشه عبرت زندگی
شازده کوچولو
، یه افسانه ... خواب و خیال

چشمها را رو به آدمیزاد باید بست
شاید روزی ... جایی دیگر ... چشمها را باز کردیم


Ungewissheit sieht mich schweigend an

دو روز به جایی دیگر می روم

برمی گردم ... همه چیز سر جایش است ... جز خودم

feeling



.. من

میان تمام آرزوها و کارهای نکرده ام .... گم شده ام

Bad-war


جنگیست دیرینه

از طلوع خورشید... شمشیرها را در گوشت هم فرو می کنیم

نزدیک غروب خون یکدیگر را می نوشیم
 ...
سپس شب ز حال یکدیگر تا صبح گریه می کنیم


من
شمشیرم را مدتیست به خاک سپرده ام
روزها زرهٌ خوشبختی می پوشم
و شبها پا به پای شما گریه می کنم

فکر می کنم
فکر را زندگی می کنم
زندگی را خواب می بینم
دیدن را اشتباه می فهمم
اشتباه فکر می کنم
 
...
...
...

 
فکر را رها می کنم
تازه می فهمم
جور دیگر می بینم
باد را می شنوم
شنیدن را حس می کنم
حس را لمس می کنم
زنده بودن را زندگی می کنم

gelassen und still

Sunken
همینجا ... در اتاق خیال خود
...
به احترام سرنوشت می نشینم
و چای شیرین خوشخیالی را می نوشم
...
خود را رها می کنم در خیال خیالبازی
...
...
ته فنجان، گنج قرق شده ام را خواهم یافت

Last Station



ایستگاه آخر...
انگار واقعا به آخر رسید

نمی دونم چرا نمی تونم ازش دل بکنم

http://istgahe-akhar.blogspot.com/2010/12/blog-post.html

crazy

Healing The Stone Sore

سکوتی به بلندی دست خدا
نارضایتی در رضایت.... یا شاید برعکس
دردی نامعلوم ... با خنده هایی از ته قلب
ذوق کودکانه ... با منطق آدم بزرگها
...
آشی ست خوش طعم که نمی دانم كي برایم پخته شد

dream




خواب یا رویا ... شاید آرزو ...
...

چه فرفی میکند
... وقتی هر سه خیال است!