فرمان


دیروز تو بلگهای دور و نزدیک قدم می زدم
...
وقتی به خونه رسیدم، سنگین تر از وقتی بودم که رفته بودم
چرا؟ چرا این همه غم؟ این همه درد؟
...
شاید فراموش کردیم، که این ماییم که تصمیم می گیریم؟
این ماییم که اجازه می دیم گریه کنیم یا بخندیم؟
این ماییم که فرمون تو دستامونه

...

صبح ساعت 6 با صدای زنگ ساعت بیدار می شی. سریع یه دوش میگیری و لباسهات و می پوشی
بیا چای بخور!... از تو آشپزخونه می شنوی -
دو لقمه پنیرو با چهار قلپ چای می دی پایین
سویچ من کجاست؟ صدات توی خونه می پیچه -
سر میز ناهار خوری -
سویچ و بر می داری و درو پشت سرت محکم می بندی مثل هر روزصبح

سوار ماشین میشی،..... تا دستت به سویچ می ره که روشن کنی... یه افسر تعلیم رانندگی از سمت راست سوار میشه و کنارت می شینه. همین جوری نگاش می کنی
روشن کن -
من؟... من که گواهینامه دارم -
گفتم... روشن کن! ... ماشین رو روشن می کنی -

سر چهارراه بعدی آماده می شی که بپیچی سمت چپ که آقا می گه
بپچ سمت راست -
ولی من باید برم سمت چپ!.. اداره دیر می شه...جلسه داریم -
همین که گفتم ........ بعد فرمونو از تو می گیره و می پیچه راست -



خلاصه تو فرمونتو رها می کنی و به جاهای می ری که نمی خواستی بری... کارهایی و می کنی که نمی خواستی بکنی...... چیزهای رو می گی که نمی خواستی بگی... و چیز هایی رو می بینی که نمی خواستی ببینی... و....و
...
و این ... هر روزصبح


خدا ، ... فرمونو به دست های ما داده.... چون لیاقت شو داشتیم

پس نشون بدیم

۴ نظر:

ناشناس گفت...

shad bashi javoon

مثل هیچ کس گفت...

merciii

ناشناس گفت...

بدبختی همین بدفهمی هاست... همینکه نمی دونیم کجا فرمون دست خودمون بوده و اشتباه رفتیم و کجا اون بردتمون!

ناشناس گفت...

راستی... جواب کامنت ها رو همون جا زیر کامنت ها میدم که وبلاگ دوستان رو مطالب بی ربط به پست هاشون پر نکنه...
اگه دوست داشتید برگردید و بخونید...