قاصدک


دوباره نزدیکهای پاییزبود
می دونست که وقتش رسیده
... مثل هر سال

تغییر نکرده بود---- من فرق کرده بودم!
طور دیگه ای می دیدمش ... یه جوری از بالا
انگار کوچک تر شده بود.


همون جعبهً قدیمی، همون جعبهً کوچک خرما تو دستاش بود
دنبال قاصدک ها بالا پایین می پرید و وقتی آروم و نرم توی دستهای ظریفش جا می گرفتن ،
با ترس کودکانه ای می ریختشون توی جعبه.

من به دنبالش ......فقط..... گام برمی داشتم.

دلم می خواست مثل اون دوباره بلند بخندم و
دنیای اطراف رو فراموش کنم.
نگاش می کردم و به دنیای کوچکش و
آرزوهای بزرگش غبطه می خوردم.

می دونستم......
که قاصدک قصه نمی گه، خبر نمیاره، حرف نمی زنه...
اما
اون هنوزقاصدک را باور داشت......
می تونست قصهً قاصدک های توی جعبهً خرماش رو گوش بده
ایمان داشت که براش خبرهای تازه ای از دور دست ها آورده اند...
..............

قاصدک ... رقصان توی دستهای من نشست
...
جعبهً کوچک خرما را جایی ... توی زمان جا گذاشته بودم!


۶ نظر:

ناشناس گفت...

سلام . برای من هنوز هم قاصدک قصه میگه . قصه گذشته های دور . قصه کودکی که نکردم . و ...... . سایه تون سنگین شده . میترسم زیر سایتون له بشم . موفق باشین . تا بعد .

ناشناس گفت...

جعبه ی کوچک خرما ، فاصدک ها .. زمان .. ./
امروز ما را چه شد که تمام یکرنگی و کودکانه های بی ادعایمان را جا گذاشته ایم ؟!!!

ناشناس گفت...

موفق باشید دوست گرامی

ناشناس گفت...

خواهش می کنم .. ببخشید که اینقدر دیر به دیر مجبور سر بزنم

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.