حس ...



از پوست جدا شده
و دردرون خود قلت می خورم.

فکر ها ... زیر سنگینی ... گام هایم خش خش می کنند

بادبادکی صورتی می سازم از نگاه
بادبادکی حصار شده پشت پنجرهً چشمان

حس پرواز و التماس دست های من
که زیر پوست به خواب می روند.

حضور
شب به عمق چشمان

همگام با خواب
به شهر های دور می روم

آنقدر دور ... که راه بازگشت را گم می کنم

۵ نظر:

ناشناس گفت...

خیلی زیبا بود.

ناشناس گفت...

وقتی ذهن تنگش می گیرد
به هر دستاویزی می آویزد
تا رهاشود
می کوشد
تا خود را بیرون کشد
اما....
نمی داند
اگر خود را بیرون کشد
وارد شده ست
یا خارج
نمی داند؟
اگر گام بردارد
دور شده ست
یا نزدیک؟
بعد می ماند
حیران
که اصلا عبور کند یا نه؟
گام بردارد یا نه؟
و این حس کشنده ست.
......
زندگی لحظه های عجیب و نامفهومی دارد
بگذار....
کودکانه لذت لحظه ها را ببری
----------------

ناشناس گفت...

Ich finde den Weg zurück nicht. In Unwirklichkeit habe ich mich verloren. Lässt es sich in diesem Zauberwald leben? Oder ist mein Atmen selbst eine Illusion

ناشناس گفت...

سلااام خاله سوسکه بی معرفت !! کجایییی؟ نباید یه خبر بهم بدی ؟؟؟ قهرم. خوشحالم که داری فارسی می نویسی . دلم تنگ شده واست . ولی یه چیزی بگم . زیاد هم مثل هیچ کس نیستی . همه روح هایی که اون رو می بینن (....) یه جورایی شبیهن . یه ریزه کاری هایی که بیای ایران حتما برات تعریف میکنم . خودم کشف کردم ! شایدم شهود!! اما شبیهن. حتی ظاهری
بهم خبر بدهاز اتفاقات این چند و.قت که ازت بی خبر بودم ! با ایمیل . اگه نه دوباره شایعه می کنم که ...
بابای

ناشناس گفت...

سلااام خاله سوسکه بی معرفت !! کجایییی؟ نباید یه خبر بهم بدی ؟؟؟ قهرم. خوشحالم که داری فارسی می نویسی . دلم تنگ شده واست . ولی یه چیزی بگم . زیاد هم مثل هیچ کس نیستی . همه روح هایی که اون رو می بینن (....) یه جورایی شبیهن . یه ریزه کاری هایی که بیای ایران حتما برات تعریف میکنم . خودم کشف کردم ! شایدم شهود!! اما شبیهن. حتی ظاهری
بهم خبر بدهاز اتفاقات این چند و.قت که ازت بی خبر بودم ! با ایمیل . اگه نه دوباره شایعه می کنم که ...
بابای