صدایت می کنم ... با این ترانه...

.... نگاهم می کنی چه عاشقانه!



____________________________________________

۸ نظر:

... گفت...

پاییزیم بهار چه دارد برای من؟
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟
با صد بهار نیز گلی وا نمیشود
در ساقه های بی ثمر دستهای من
اری بهار نه که خیال بهار هم
هرگز نمی زند در ویرانسرای من

الیاس گفت...

حالم بده.

شب و روز یه حالت تهوع وجودم رو فرا گرفته.
به هیچ کارم نمی رسم.
می خوام از اینجا برم.. برم.. برم ..برم تا از این حال و هوا دور شم.

فراسوی ذهن گفت...

...
حیران مانده ام
شتاب بودنم کم میشود. پژمرده میشوم و
آکنده میشوم از درد
از درد هر آنچه که
قرار بود باشد و نیست
کجاست. روزهای سرشارم کو؟
کاش میشد منتظر بود.ا .....

تاخیرم را ببخش....
وضعیتم چنگی به دل نمیزند

یکی از قدیسین گفت...

ذلم می خواد فکر کنم این رو برای ندا نوشتی

محرمعلی خان گفت...

روزهای بدی را در این جا که نامش وطن است گذراندیم. چه خوب که نبودی که ببینی.
شاید باور نکنی دختری از خاکتو و هم سال تو چه چیزهایی را در این روزها دید. چشمانم هنوز طاقت دیدن ای همه را نداشت. برای این همه بزرگ نشده بود. اما دید. به اندازه نسل ها. این دیده ها را به که بگویم؟ خود هم باورم نمی شود که آنچه را دیدم باید باور کنم....

مثل هیچ کس گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
مثل هیچ کس گفت...

@ محرمعلی خان

خیــــلی نگرانت بودم، خوشحالـم که خوبی...
محرمعلی عزیزم چه چیز این دنیا باور کردنیست؟

اهانت گفت...

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی

دل باخته بود ."شاملو