همیشه قرار نیست که بچه ها از مامانا یاد بگیرن.... بعضی وقتها هم میشه که مامانا از بچه ها یاد می گیرن.... ومن امید رو....امید به فردا رو از تو یاد می گیرم
تاريکي را تاب ندارم، ... در تاريکي... آنقدر مانده ام، که وقتش باشد تا از روشنی حرف بزنم ... اما تاب روشني راهم ندارم! انگار بايد در سنگيني اين سايه روشن ماند، انگار هنوز هنگامه عبور نشده...
۵ نظر:
wow
امیدوارم منم یه روزی مثل تو بنویسم.
مراقب این روزات باش حالا دلیل شادی هرچی که هست فرقی نداره.
همیشه قرار نیست که بچه ها از مامانا یاد بگیرن....
بعضی وقتها هم میشه
که مامانا از بچه ها یاد می گیرن....
ومن امید رو....امید به فردا رو
از تو یاد می گیرم
آخی مامان مـــــــرسی
دوست دارم
تاريکي را تاب ندارم،
...
در تاريکي... آنقدر مانده ام،
که وقتش باشد
تا از روشنی حرف بزنم
...
اما تاب روشني راهم ندارم!
انگار بايد در سنگيني اين سايه روشن ماند،
انگار هنوز هنگامه عبور نشده...
خوشحالم... خوشحالم که تو خوبی
با پستت بغض کردم با کامنت مامانت اشکم سرازیر شد از لطافت این جا
ارسال یک نظر