Glück

Dancing

امشب ... برای امروز لالایی می خوانم
تا بخوابد ...

و فردا را ... با طلوع خورشید
درآغوش می گیرم و می بوسم
تا ...
گونه هایش گل بی اندازد


و همه جا پر شود از عطر اقاقی



۵ نظر:

الیاس گفت...

wow
امیدوارم منم یه روزی مثل تو بنویسم.
مراقب این روزات باش حالا دلیل شادی هرچی که هست فرقی نداره.

مامان مثل هیچ کس گفت...

همیشه قرار نیست که بچه ها از مامانا یاد بگیرن....
بعضی وقتها هم میشه
که مامانا از بچه ها یاد می گیرن....
ومن امید رو....امید به فردا رو
از تو یاد می گیرم

مثل هیچ کس گفت...

آخی مامان مـــــــرسی
دوست دارم

فراسوی ذهن گفت...

تاريکي را تاب ندارم،
...
در تاريکي... آنقدر مانده ام،
که وقتش باشد
تا از روشنی حرف بزنم
...
اما تاب روشني راهم ندارم!
انگار بايد در سنگيني اين سايه روشن ماند،
انگار هنوز هنگامه عبور نشده...

خوشحالم... خوشحالم که تو خوبی

یکی از قدیسین گفت...

با پستت بغض کردم با کامنت مامانت اشکم سرازیر شد از لطافت این جا