Ungewissheit sieht mich schweigend an

دو روز به جایی دیگر می روم

برمی گردم ... همه چیز سر جایش است ... جز خودم

۳ نظر:

apadana گفت...

زیبا بود ...


درمی زنند،در ؛
پرندگان به دیدارم آمده اند ، بادها .

من بیمار این جهان و آن جهانم از دیروزهای هیچ
از آن همه نمی دانم کِی؟!
تاتمام ِ چه می دانم کجا !

د رمی زنند ، در ؛
شکوفه ها به دیدارم آمده اند ، پروانه ها .

در باز می کنم ، در ؛
نه پرندگان و پروانه ها ،
نه شکوفه ها و نه باد ...

که هیچ به دیدارم آمده است :
کهکشانی ناشناس !!!


(هیوا مسیح)

شیخ گفت...

خودت اینجا مانده است، در دیار من!

بنجامین گفت...

کجا رفتی که چنین آشفتی قلب عاشق را
نمی دانستی که قدم زدن در قلب او
بر گشتی ندارد.